راز زندگي
-
تاریخ: 1387/11/4 ساعت: 2:50
در افسانهu200fها آمده، روزي که خداوند جهان را آفريد، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند.xa0 يکي از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زير زمين مدفون کن.xa0 فرشته ديگري گفت: آنرا در زير درياها قرار بده.xa0 و سومي گفت: راز زندگي را ...
انعکاس زندگي
-
تاریخ: 1387/11/4 ساعت: 2:50
پسر و پدري داشتند در کوه قدم ميزدند که ناگهان پاي پسر به سنگي گير کرد، به زمين افتاد و داد کشيد:آآآيu200fيu200fي!!xa0xa0 صدايي از دوردست آمد:آآآيu200fيu200fي!!xa0 پسرم با کنجکاوي فرياد زد: کي هستي؟xa0 پاسخ شنيد: کي هستي؟xa0 پسرک خشمگين شد و فرياد زد ترسو!xa0 باز پاسخ شنيد: ترسو:xa0 پسرک با تعجب از پ...
پول
-
تاریخ: 1387/11/4 ساعت: 2:49
يک سخنران معروف در مجلسي که دويست نفر در آن حضور داشتند، يک اسکناس بيست دلاري را از جيبش بيرون آورد و پرسيد: چه کسي مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟xa0xa0 دست همه حاضرين بالا رفت.xa0xa0 سخنران گفت: بسيار خوب، من اين اسکناس را به يکي از شما خواهم داد ولي قبل از آن ميخواهم کاري بکنم.xa0xa0 و سپس در ...
شمع فرشته
-
تاریخ: 1387/11/4 ساعت: 2:48
مردي که همسرش را از دست داده بود دختر سه سالهu200fاش را بسيار دوست ميداشت. دخترک به بيماري سختي مبتلا شد، پدر به هر دري زد تا کودک سلامتيu200fاش را دوباره به دست بياورد، هرچه پول داشت براي درمان او خرج کرد ولي بيماري جان دخترک را گرفت و او مرد.xa0 پدر در خانه اش را بست و گوشهu200fگير شد. با هيچکس صح...
سنگتراش
-
تاریخ: 1387/11/4 ساعت: 2:48
روزي، سنگتراشي که از کار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميکرد، از نزديکي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: اين بازرگان چقدر ثروتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.xa0 در يک لحظه، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال ...
مرواريدهاي زيبا
-
تاریخ: 1387/11/4 ساعت: 2:47
ماري کوچولو دخترک 5 ساله زيبائي بود با چشماني روشن. يک روز که با مادرش براي خريد به بازار رفته بودند، چشمش به يک گردنبند مرواريد پلاستيکي افتاد. از مادرش خواست تا گردنبند را برايش بخرد. مادر گفت که اگر دختر خوبي باشد و قول بدهد که اتاقش را هر روز مرتب کند، آن را برايش ميu200fخرد. ماري قول داد و مادر...
قلب ماسهu200fاي
-
تاریخ: 1387/11/4 ساعت: 2:47
دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را توي ساحل با يک چوب روي ماسهu200fها ترسيم ميکرد. شايد فکر ميu200fکرد که هرچه اين قلب را بزرگتر درست کند، يعني اينکه بيشتر دوستش دارد!xa0 بعد از اينکه قلب ماسهu200fايu200fاش کامل شد سعي کرد با دستهايش گوشهu200fهايش را صيقل بدهد تا صاف صاف بشود، شايد ميu200fخ...
کفش هاي طلائي
-
تاریخ: 1387/11/4 ساعت: 2:47
تا کريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خريد هديه کريسمس روز به روز بيشتر ميشد. من هم به فروشگاه رفته بودم و براي پرداخت پول هدايايي که خريده بودم، در صف صندوق ايستاده بودم. جلوي من دو بچه، پسري 5 ساله و دختري کوچکتر ايستاده بودند. پسرک لباس مندرسي بر تن داشت، کفشهايش پاره شده بود و...
خانه
-
تاریخ: 1387/11/4 ساعت: 2:46
يک نجار مسن به کارفرمايش گفت که ميخواهد بازنشسته شود تا خانهu200fاي براي خود بسازد و در کنار همسر و نوهu200fهايش دوران پيري را به خوشي سپري کند.xa0 کارفرما از اينکه کارگر خوبش را از دست ميداد، ناراحت بود ولي نجار خسته بود و به استراحت نياز داشت. کارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانهu200fاي برايش...
ديوار
-
تاریخ: 1387/11/4 ساعت: 2:46
مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه آورد.پسر بزرگش که منتظر بود،جلو دويد و گفت مامان،مامان! وقتي من در حياط بازي ميu200fکردم و بابا داشت با تلفن صحبت ميu200fکرد،تامي با ماژيک روي ديوار اتاقي که شما تازه رنگش کرده ايد،نقاشي کرد! مادر عصباني به اتاق تامي کوچولو رفت. تامي از ترس ...
پنجره
-
تاریخ: 1387/11/4 ساعت: 2:45
در بيمارستاني، دو بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با هم صحبت ميu200fکردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا ...
سکه
-
تاریخ: 1387/11/4 ساعت: 2:45
در خلال يک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نيروي عظيمي از دشمن را داشت. فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان داشت ولي سربازان دو دل بودند. فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه از جيب خود بيرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا ميu200fاندازم، اگر رو بيايد پيروز ميu200fشويم و اگر پشت بيايد شکست ميu200fخ...
من با خدا غذا خوردم!
-
تاریخ: 1387/11/4 ساعت: 2:44
پسرکي بود که ميخواست خدا را ملاقات کند، او ميدانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه کرد و بي آنکه به کسي چيزي بگويد، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرفu200fتر به يک پارک رسيد، پيرمردي را ديد که در جال دانه دادن به پرندگان بود. ...
ايمان
-
تاریخ: 1387/11/4 ساعت: 2:44
مرد جواني که مربي شنا و دارنده ي چندين مدال المپيک بود٬ به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را که درباره خداوند ميشنيد مسخره ميکرد.شبي مرد جوان به استخر سر پوشيده آموزشگاهي رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا کافي بود.مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون ا...
شک
-
تاریخ: 1387/11/4 ساعت: 2:35
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش ...
داستان های آموزنده
-
تاریخ: 1387/11/4 ساعت: 2:30
لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیاش را پیدا کند. روزی در یک مراسم هم سرایی, تصویر کامل مسیح را در...
الفبای زندگی
-
تاریخ: 1387/11/4 ساعت: 2:28
الفبای زندگی الف: اشتياق براي رسيدن به نهايت آرزوها ب: بخشش براي تجلي روح و صيقل جسمپ: پوياپي براي پيوستن به خروش حياتت: تدبير براي ديدن افق فرداهاث: ثبات براي ايستادن در برابر باز دارند ه ها ج: جسارت براي ادامه زيستنچ: چاره انديشي براي يافتن راهي در گرداب اشتباهح: حق شناسي براي تزكيه نفس خ: خودداري...
مسئله ای در خور توجه
-
تاریخ: 1387/11/4 ساعت: 2:28
سقراط می گه: یونانیان دروغگواند؛ خود سقراط یونانیست، پس سقراط دروغ می گه که یونانیان دروغگواند؛ بنابراین یونانیان راست گواند؛ پس سقراط راست می گه که یونانیان دروغ می گن.دوستان حتما نظر خود را بگویید
داستان های آموزنده
-
تاریخ: 1387/11/4 ساعت: 2:27
پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولانيميدانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت.سنگپشت، ناراضی ونگران بود.پرندهاي درآسمان پر زد، سبك؛و سنگپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست،اين عدل نيست. كاش پُشتم را اين همه سنگين نميكردي.من هيچگاه نميرسم. هيچگاه. و در لاك سنگي خود خزيد، به نيت نا اميدي .خدا...
داستان های آموزنده
-
تاریخ: 1387/11/4 ساعت: 2:26
استادی درشروع کلاس درس، ليوانی پر از آب به دست گرفت،آن را بالا گرفت تا همه ببينند. بعد از شاگردانش پرسيد:به نظر شما وزن اين ليوان چقدراست؟ شاگردی گفت: پنجاه گرم، ديگری گفت: صد گرم، و آن يکی گفت:صدوپنجاه گرم. استاد گفت:من هم بدونِ وزن کردن، نمیدانم دقيقاً وزن اين ليوان چقدراست. اما سؤال من اين است، ا...