خرید بک لینک

درباره سایت

سایت رشته صنایع شیمیایی با هدف تامین نیاز های اساسی هنرجویان این رشته از قبیل نمونه سوالات.تست های کنکور.مشاوره رایگان درسی و تحصیلی.سوالات تخصصی و درسی پا به این عرصه گذاشت و با گذشت مدت کوتاهی توانست جزو اولین و برترین منابع رشته صنایع شیمیایی شود.

امکانات وب

Yahoo Messenger Icons

Ú¯Ùx81تگÙx88Ûx8c Ø¢Ùx86Ùx84اÛx8cÙx86 با عÙx84Ûx8cرضا Ùx81رزادÙx86Ûx8cا
پسرکي بود که ميخواست خدا را ملاقات کند، او ميدانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه کرد و بي آنکه به کسي چيزي بگويد، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف تر به يک پارک رسيد، پيرمردي را ديد که در جال دانه دادن به پرندگان بود. پيش او رفت و روي نيمکت نشست. پيرمرد گرسنه به نظر ميرسيد، پسرک هم احساس گرسنگي ميکرد. پس چمدانش را باز کرد و يک ساندويچ و يک نوشابه به پيرمرد تعارف کرد. پيرمرد عذا را گرفت و لبخندي به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادي کردند، بي آنکه کلمه اي با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريک شد، پسرک فهميد که بايد به خانه بازگردد، چند قدمي دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پيرمرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديه داد. وقتي پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد: تا اين وقت شب کجا بودي؟پسرک در حالي که خيلي خوشحال به نظر ميرسيد، جواب داد: پيش خدا! پيرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پيرش با تعجب پرسيد: چرا اينقدر خوشحالي؟ پيرمرد جواب داد: امروز بهترين روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!

برچسب: نویسنده: علیرضا فرزادنیا تاريخ: جمعه 4 بهمن 1387 ساعت: 2:44

صفحه بندی