يک نجار مسن به کارفرمايش گفت که ميخواهد بازنشسته شود تا خانه اي براي خود بسازد و در کنار همسر و نوه هايش دوران پيري را به خوشي سپري کند. کارفرما از اينکه کارگر خوبش را از دست ميداد، ناراحت بود ولي نجار خسته بود و به استراحت نياز داشت. کارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه اي برايش بسازد و بعد باز نشسته شود. نجار قبول کرد ولي ديگر دل به کار نميبست، چون ميدانست که کارش آينده اي نخواهد داشت، از چوبهاي نامرغوب براي ساخت خانه استفاده کرد و کارش را از سر سيري انجام داد. وقتي کارفرما براي ديدن خانه آمد، کليد خانه را به نجار داد و گفت: اين خانه هديه من به شما است، بابت زحماتي که در طول اين سالها برايم کشيده ايد. نجار وا رفت؛ او در تمام اين مدت در حال ساختن خانه اي براي خودش بوده و حالا مجبود بود در خانه اي زندگي کند که اصلاً خوب ساخته نشده بود
برچسب:
نویسنده: علیرضا فرزادنیا