پیرمرد تنهايی در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولی نمی توانست از او كمك بگيرد.
پیرمرد به ناچار نامه ای
برای پسرش نوشت:
"پسرعزیزم؛ من حال خوشی ندارم چون امسال با اين وضعيت نمی توانم سیب زمینی بکارم ولی نمی خواهم این مزرعه هم را از دست بدهم، چون مادرت همیشه مزرعه ی حاصلخیز را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد و مزرعه را برایم شخم میزدی. افسوس که نیستی.
دوستدار تو پدر."
زمان زيادي نگذشت تا اينكه پیرمرد تلگرافی
را دریافت کرد :
"پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام !"
٤صبح فردا ١۶ نفر از مأموران و افسران پلیس محلی آمدند و به خاطر اسلحه تمام مزرعه را شخم زدند. اما هیچ اسلحه ای نیافتند و رفتند.
پیرمرد با حیرت نامه ی دیگری به پسرش نوشت و به او گفت: "چه اتفاقی افتاده و می خواهی چه کنی ؟"
پسرش پاسخ داد: "پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این تنها راهی بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم !"
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید، مسلما می توانید از عهده ی آن بخوبی برآييد.
مانع فقط ذهن شماست...


برچسب:
نویسنده: علیرضا فرزادنیا